علی

دوسش دارم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 19 مهر 1398برچسب:, | 18:14 | مطهره | |


دوستان دیگه کسی نظر نزاره چون دیگه اینجا نمیام که بخونم

خدا نگهدار...


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 6 فروردين 1392برچسب:, | 18:8 | مطهره | |

 

 

فاطمه اكتفا به نامش نكنيد
نشناخته توصيف مقامش نكنيد
هر كس که در او محبت زهرا نيست
علامه اگر هست سلامش نكنيد


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:, | 9:49 | مطهره | |


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:, | 16:35 | مطهره | |

وفـاداری یک زن زمانی معـلوم میشود که مــردش هــیچ نداشته باشد ...
وفـاداری یک مـرد زمانی معـلوم میشود کــه همــه چــیز داشـته باشـد.. ...

برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:, | 16:7 | مطهره | |

برای انتخاب همسر، با هزار چشم ببین...

و بعد از وصال و ازدواج...

 همسرت را فقط و فقط با یک چشم نگاه کن...

عشق... عشق... عشق...


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:, | 15:43 | مطهره | |

            
            این داستان مربوط به زنی میشه که از شوهرش تقاضای مرخصی میکنه به این
            صورت که: می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق
            مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در ...........

برچسب‌ها: <-TagName->
ادامه مطلب
یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:, | 9:58 | مطهره | |

خدایا

خیلی دوسش دارم

ولی به هیچکسی نمیتونم بگم فقط خودتو و خودش می دونید...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 27 اسفند 1391برچسب:, | 9:35 | مطهره | |

گنجشک های توست این عاشقانه ها... لبخند که میزنی جیک جیک من هم در می آید .

 


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 26 اسفند 1391برچسب:, | 17:53 | مطهره | |

رسول مهربانی اسلام (صل الله علیه و آله) فرمودند:

با زن به خاطر ۴ چیز ازدواج می شود : مال و ثروتش ، زیبایی اش ، دینداری اش و اصل و نسب خانواده اش ؛ و تو با زنان متدین ازدواج كن . (كنز العمال . ح۴۴۶۰۲)


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 26 اسفند 1391برچسب:, | 10:22 | مطهره | |

 

شرمنده علی فتوشاپ بلد نبودم ولی اینو واسه تو نوشتم ببخش بد خطم

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, | 17:46 | مطهره | |

داستان ایوب و سوری
در روزگاری نه چندان دور یک جوان خوش تیپ و خوش اندام اردبیلی بنام ایوب
که بعنوان سرباز معلم دریکی از روستاهای منطقه ی الموت استان قزوین مشغول
بخدمت سربازی می بود در یک روز بهاری در دامنه ی کوهپایه ای پر از آلاله ها
و گلهای وحشی با یکی از دختران زیبا و دلربای روستای محل خدمت آشنا شده و
ارتباط دوستی و عاطفی برقرار می کنند، نام این دختر “ســوری” است. سوری
دختر صاف و ساده دل و گل سرسبد روستا او را میبیند و عاشقش می شود، دل می
بازد و داستان عشق و *عاشقی* از همینجا شروع*/
  
و رفته رفته به اوج خودش می رسد. دیری نگذشت که دوره ی خدمت سربازی پسر
جوان به پایان آمد و سرباز جوان کوله بارش را می بندد، بی خبر و بی سر و
صدا روستا را ترک کرده

برچسب‌ها: <-TagName->
ادامه مطلب
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, | 15:51 | مطهره | |

چرا زنان گریه میکنند:
 
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی
دلیل گریه می کنند
بالاخره...

برچسب‌ها: <-TagName->
ادامه مطلب
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, | 15:41 | مطهره | |


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, | 14:59 | مطهره | |

آخه من چرا عاشق شدم...


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 24 اسفند 1391برچسب:, | 18:31 | مطهره | |

دلم حال و هوای تو را پیدا کرده

 

حال و هوای بوییدن عطر دل انگیز وجودت

 

حال و هوای بوسه زدم بر سجده گاهت

 

تنها دلخوشی من همین است نفسم...


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 24 اسفند 1391برچسب:, | 17:31 | مطهره | |

علی امروز یه خبر خوشحال کننده بهم داد

خیلی خوشحالممممممممممممممممممممmade by Laie

آها منتظرین بگم خبر چیه؟متفکر

نمیگم   مشغول تلفن   نمیگممشغول تلفن

آخه علی غیرتیه میترسم حرفای خصوصیمونو به بقیه بگم

تو خمارش بمونید

مهم اینه که من الان خوشحااااااااااااااااااااااالم


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 24 اسفند 1391برچسب:, | 14:57 | مطهره | |

بزرگترین اشتباه یه مرد اینه که به مرد دیگه ای

 فرصت ایجاد لبخند رو لبهای زن مورد علاقشو بده

 


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 24 اسفند 1391برچسب:, | 10:28 | مطهره | |

تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ....

از دلـتـنـگـی ام ...

گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم ...

خـوابـت را بـبـیـنـم ...

مـیـفـهـمـی ؟!!

فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 24 اسفند 1391برچسب:, | 9:58 | مطهره | |

دلم بدجور گرفته خدا

دیشب قول داد امروز زنگ میزنه با بابام

اما زنگ نزد

کاش گفته بود نمیزنه اینجوری حداقل  فکر نمیکردم که داره مسخرم میکنه..

خدایا...


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 23 اسفند 1391برچسب:, | 14:45 | مطهره | |

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:....


اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:, | 15:50 | مطهره | |

وقتی که مهربونن ———- مثل یه خرگوش ملوس دوست داشتنین
که اعصبانی میشن ———- مثل دیونه ها میشن دیگه نمیشه رفت سمتشون
وقتی غر میزنن ——— مثل مگس میرن رو اعصابت
وقتی که ناز میکنن ———- مثل یه بچه نق نقو اعصابتو خورد میکنن
وقتی که دروغ میگن ——— قیافشون شبیه سوسک میشه (نکته کنکوری)
وقتی ناراحت میشن ———- مثل یه گنجشک تیر خورده دلسوز میشن
وقتی خوشحال میشن ——– مثل کانگورو اینور اونور میپرن
وقتی جیغ میزنن ——— مثل یه سوزن که بهت میزنن از جا میپری
وقتی که بترسن ——— مثل موش سریع یه جا قایم میشن
وقتی خجالت بکشن ——- مثل لبو قرمز میشن
وقتی که حرف میزنن ——– مثل رادیو خراب باید بزنی تو سرش تا قطع شه
وقتی که گریه میکنن ——- مثل بچه های شیش ماهه حتما باید نازش کنی تا آروم شه


 


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:, | 15:36 | مطهره | |

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد.

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده …

اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .

پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد .

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد…

وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند

تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .

همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت

من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است

که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم …

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت…

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد …

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد

و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد .

به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود ….

که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند …

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن

یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز…

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد.

تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند …

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد …

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد …

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده …

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند…

که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود …

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …!

پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .




برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:, | 11:45 | مطهره | |

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

 

گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم

آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم




برچسب‌ها: <-TagName->
ادامه مطلب
سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:, | 11:41 | مطهره | |

مهربانيت را مرزي نيست

 

يقين دارم

فرشته اي قبل از آفرينش قلبت را بوسيده.


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:, | 9:22 | مطهره | |

حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهت گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـت چسبـونده باشه !

حتی اگه بهت گیر ِبیخـود داده باشه .. گفته باشه ازلباسـی که عاشقشی متنفـره ! .. نفهمیـده باشه موهـاتو فر کردی!
ببوسش حتی اگه بـوی ِعرق وخستگی میـده ... حتی اگه خیلی وقته برات گُـل نخـریده !

حتی اگه رنجـوندتت وغـرورش نمیذاره دلجـویی کنه ..حتی اگه گرسنه اس و باهات مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازت تشـکر کنه !

وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـو میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. !

ببوسش حتی اگه ازعصبانیت داری دیوونه می شی... حتی اگه تو رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوای ازخونه بزنی بیـرون واون محـکم بـازوهاش رو دورت حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ هات با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ”

ببوسش وقتی ناغافل لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدی و فقـط یه کلمه گفتی این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـو برانـداز می کنه .. !

ببوسش حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. !

ببوسش وقتی تو رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهات کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدت می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هات داوطلبانه می بردت بیـرون و شما رو تو شهـرمی گردونه .. !

ببوسش... حتماً قبـل خـواب ببـوسش .. !
شایـد فـردایی نباشـه …

شایـد شما فـردا نباشیـد

شایـد اون فـردا نباشـه ...


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 21 اسفند 1391برچسب:, | 8:30 | مطهره | |


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 23 مهر 1391برچسب:, | 9:7 | مطهره | |

 

برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 22 مهر 1391برچسب:, | 18:35 | مطهره | |

ما دخترها گذشت رو خیلی خوب بلدیم
ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﺪﯾﻬﺎ ؛
ﺗﻬﻤﺖ ﻫﺎ ،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ !
ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺍﺧﻤﻬﺎ ؛...
......
ﺩﺍﺩﻫﺎ ،
ﺯﯾﺮ ﺁﺑﯽ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ !
ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ !
ﺍﻣﺎ ....
ﺍﯾﻦ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺎﺳﺖ ؛...
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ،
ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ! ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ....
ﻣﺎ ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ !
ﻣﺤﮑﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻭﯾﻢ ... !!

برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 22 مهر 1391برچسب:, | 15:20 | مطهره | |

 

 

کـاش مـی فـهـمیـدی ....

قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:

بـمان...

نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛

و آرام بـگویـى:

هـر طور راحـتـى ... !


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 21 مهر 1391برچسب:, | 17:39 | مطهره | |

www . night Skin . ir